غزل شمارهٔ ۲۲۵۷
خود به خود چشم تو در گفتارستبیخودی لازمه بیمارست
با حدیث لب جان پرور اوبوی گل چون نفس بیمارست
رزق اهل نظر از پرتو حسنروزی آینه از دیدارست
فلک بی سر و پا فانوسی استکه چراغش ز دل بیمارست
تو نداری سر سودا، ورنهیوسفی در سر هر بازارست
دل به ماتمکده خاک مبندگر دل زنده ترا در کارست
ریگ این بادیه خون آشام استخاک این مرحله آدمخوارست
سربلندی ثمر بی برگی استخار را جا به سر دیوارست
سینه چاکان ترا چون گل صبحمغز آشفته تر از دستارست
در تن مرده دلان رشته جانپر کاهی است که بر دیوارست
عقل و فطرت به جوی نستاننددوردور شکم و دستارست
سیر و دور فلک ناهموارچون تو هموار شوی هموارست
بر من از زهر ملامت صائبهر سر موی، زبان مارست