گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۴۳

همت ما را مکانی دیگرستآسمان را آسمانی دیگرست
لطف او در پرده دارد چشم رامغز او را استخوانی دیگرست
گو اجل این جان رسمی را بردزندگی ما را به جانی دیگرست
آه ازان قاتل که لوح کشتگانبهر تیغ او فسانی دیگرست
در بساط آسمان راحت مجویاین متاع کاروانی دیگرست
چند بتوان دید ماه عید را؟نوبت ابرو کمانی دیگرست
حسن هر ساعت به رنگی می شودشعله را هر دم زبانی دیگرست
باغبان را می توان با زر فریفتشرم بلبل باغبانی دیگرست
در زمین خشک کشتی رانده ایمهمت ما بادبانی دیگرست
تیغ را از زلف جوهر ساده کردغمزه را تیغ زبانی دیگرست
حسن دایم بوالهوس پرور بودخس برای شعله جانی دیگرست
چون کشد صائب ز دل گلبانگ عشق؟مرغ ما از بوستانی دیگرست