غزل شمارهٔ ۲۲۴۴
وقت ما از ساغر و مینا خوش استوقت ساقی خوش که وقت ما خوش است
عشق می باید به هر صورت که هستعاشقی با صورت دیبا خوش است
ناخوشیها از دل بی ذوق ماستذوق اگر باشد همه دنیا خوش است
مرد عشقی، خیمه بیرون زن زخوددر بهاران دامن صحرا خوش است
دامن صحرا چه گرد از دل برد؟سیل گردآلود را دریا خوش است
سایه غماز را پامال کنقطع راه بیخودی تنها خوش است
آن قدر کز ما تحمل خوشنماستاز نکویان ناز و استغنا خوش است
سر به صحرای جنونم داد عقلدشمنی با مردم دانا خوش است
جامه گلگون بود برق جلالعشق را با چشم خونپالا خوش است
تیره در پروا ندارد از گناهزنگیان را وقت در شبها خوش است
ناز و تمکین حسن را زیبنده استعشق چون سیلاب بی پروا خوش است
شکرلله صائب از اقبال عشقناخوشیهای جهان بر ما خوش است