غزل شمارهٔ ۲۲۴۲
در خودآرایی خطرها مضمرستحلقه فتراک طاوس از پرست
بی سبکروحی و تمکین آدمیکشتی بی بادبان و لنگرست
قرب خوبان رنج باریک آوردرشته را کاهش نصیب از گوهرست
عشق می بخشد تمامی حسن راشمع بی پروانه تیر بی سرپرست
خلق نیکو عیب را سازد هنرخامی عنبر کمال عنبرست
بی طلب سیراب می گردد ز میچون سبو دستی که در زیر سرست
پرتو منت کند دل را سیاهزنگ این آیینه از روشنگرست
در سخن لعلش قیامت می کنداین نمکدان پر ز شور محشرست
بر عذار لیلی آن خال کبودچشمه خورشید را نیلوفرست
آتش درویشانه خود ای پسراز طعام میهمانی بهترست
شیر بیگانه است آش دیگرانشوربای خویش شیر مادرست
صائب از شیرینی گفتار خودطوطی ما بی نیاز از شکرست