غزل شمارهٔ ۲۲۲۵
موج سراب دنیا، شمشیر آبدارستآبش لعاب افعی، خارش زبان مارست
خمیازه نشاط است گلهای خنده رویشسر جوش باده او ته جرعه خمارست
تاجش به دیده عقل کیلی است عمرپیماتختش به چشم عبرت کرسی زیر دارست
چون کوه پایدارست درد گران رکابشعمر سبک عنانش چون برق در گذارست
پیداست تا چه باشد الوان نعمت اوجایی که شیر مادر خون نقابدارست
چون سگ گزیده از آب وحشت کند ز دنیاآیینه بصیرت آن را کی بی غبارست
گرد کدورت از دل بی اشک برنخیزدروشنگر وجودست چشمی که اشکبارست
از خلق خوش توان شد در چشم خلق شیرینصبح گشاده رو را انجم زر نثارست
در گوهر آب گوهر در بحر می کند سیرواصل بود به جانان جانی که بیقرارست
از خود کناره گیران صائب مدام شادندپیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست