غزل شمارهٔ ۲۲۰۷
سبزه جوی شهد، نیشترستحقه سبز زهر، پرشکرست
چشم پوشیده پرده دار دل استلب خامش نگاهبان سرست
زهر چشمش میان خندیدنهمچو بادام تلخ در شکرست
هر چه غیر از شراب، بار دل استهر چه جز نغمه است دردسرست
موشکافی هنر نمی باشدچشم از عیب دوختن هنرست
میوه ای نیست به ز آزادینتوان گفت سرو بی ثمرست
(حقه سر به مهر آبله امخونی صد کلید نیشترست)
(نگه سیر چشم غواصمآبخوردم ز چشمه گهرست)
(در دیاری که ما ضعیفانیمشعله راچشم همت از شررست)
(خنده صبح حشر با آن شورشب ما را نمکچش سحرست)
از رگ ابر کلک من صائبدامن روزگار پرگهرست