غزل شمارهٔ ۲۲۰۸
دولت روزگار درگذرستپرتو آفتاب دربدرست
شمع بالین این گرانخوابانبی بقا چون ستاره سحرست
گرچه دل می برد جدا هر یکمی و مهتاب، شیر با شکرست
روی خوش، لفظ و بوی خوش معنی استمعنی از لفظ دلپذیرترست
جام بی باده مرغ پرکنده استبط می را شراب بال و پرست
قرب سیمین بران گدازنده استرنج باریک رشته از گهرست
چشم بی اشک، ابر بی باراندست بی جود، شاخ بی ثمرست
نخورد غم ز دوری منزلرهروی را که توشه بر کمرست
دلش از می سیاهتر گرددهر که چون لاله آتشین جگرست
بد درونند ظاهرآرایانابره ها پرده دار آسترست
هنر دیگران ندیدن، عیبدیدن عیب خویشتن هنرست
کند آتش عیار زر روشنمحک خلق آدمی سفرست
تشنه آفت است مال بخیلخون فاسد هلاک نیشترست
می کند ترک رنگ و بو صائبهمچو شبنم کسی که دیده ورست