غزل شمارهٔ ۲۱۸۶
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیستروزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
محتاج به دریا نبود گوهر سیرابدر ملک قناعت دل و چشم نگران نیست
بر درد کشان ظلمت ایام بود صافبر خاطر ما ابر شب جمعه گران نیست
این پخته نمایان همه خامند سراسریک داغ جگرسوز درین لاله ستان نیست
دل را تهی از شکوه به گفتار توان کردبسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
از قرب کجان، راست برآرد به ستم دستاز تیرچه اندیشه، چو در بحر کمان نیست؟
امید خراج از عدم آباد، فضولی استما را طمع بوسه ازان غنچه دهان نیست
نگذاشت نفس رات کنم عمر سبکسیرآرام درین قافله چون ریگ روان نیست
کوتاه نظر عاقبت اندیش نباشدتیری که هوایی است مقید به نشان نیست
یکرنگ بود سال و مه کوی خراباتاینجا شب آدینه و روز رمضان نیست
کفاره تقصیر بود خواب پریشانما را گله ای صائب از اوضاع جهان نیست