غزل شمارهٔ ۲۱۸۷
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیستبسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
از شرم در بسته روزی نگشایدروزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
جانها همه از شوق عدم جامه درانندآرام درین قافله ریگ روان نیست
عاشق خبر از کعبه و بتخانه ندارداین تیر سبکسیر مقید به نشان نیست
از بستر نرم است گرانخوابی مخملبالین اگر از سنگ بود خواب گران نیست
از سنگ سبکبار شود نخل برومندبر خاک نشینان سخن سخت گران نیست
با اینهمه نعمت که بر این سفره مهیاستصائب لب بی شکوه به غیر از لب نان نیست