غزل شمارهٔ ۲۱۸۵
چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیستاز توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست
بال و پر من چون شرر از سوختگان استهر جا نبود سوخته ای بال و پرم نیست
چون تیغ، مرا سختی ایام فسان استهر سنگ، کم از دست نوازش به سرم نیست
چون سیل درین دامن صحرای غریبیغیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست
از فرد روان خجلت صد قافله دارمهر چند به جز درد طلب همسفرم نیست
چون آینه و آب نیم تشنه هر عکسنقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست
هر کس که مرا دید چو من سوخته دل شدداغی که نسوزد جگری بر جگرم نیست
چون غنچه تصویر، دلم جمع ز تنگی استامید گشایش ز نسیم سحرم نیست
از دست عنان داده تر از موج سرابمهر چند که از منزل و مقصد خبرم نیست
زندان فراموشی من رخنه ندارددر مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
صائب همه کس می برد از شعر ترم فیضاستادگی بخل در آب گهرم نیست