غزل شمارهٔ ۲۱۰۷
ماهی که ز پرتو به جهان شور درانداختپیش رخت از هاله مکرر سپر انداخت
با گوشه دل غنچه صفت ساخته بودمبوی تو مرا همچو صبا دربدر انداخت
در دیده صاحب نظران موی زیادمزان روز که چشم تو مرا از نظر انداخت
تا دامن محشر نتوان دوخت به سوزنمژگان تو چاکی که مرا در جگر انداخت
فریاد که شیرین سخنی طوطی ما رامشغول سخن کرد و ز فکر شکر انداخت
آن را که به دولت نتوانیش رساندنمانند هما سایه نباید به سر انداخت
صائب شدم آسوده ازین کارگشایانتا کار مرا عشق به آه سحر انداخت