گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۰۶

از حد گذشت وقت سحر آرمیدنتپستان صبح خشک شد از نامکیدنت
دامان عمر دست و گریبان خاک شدباقی است همچنان هوس بزم چیدنت
شد شیشه دل دو چشم تو از عینک و هنوزمشتاق حسن سنگدلان است دیدنت
زینسان که پای عزم تو در خواب رفته استبسیار مشکل است به منزل رسیدنت
اکنون که در دهان تو دندان بجا نماندبی حاصل است داعیه لب گزیدنت
با این گرانیی که تو داری چو پای خممشکل بود ز کوی مغان پاکشیدنت
چندان هوای نفس عنان ترا گرفتکز دست رفت قوت از خود رمیدنت
در خون کشید تیر قضا صد هزار صیداز سر نرفت مستی غافل چریدنت
صائب شکسته باش که آخر شکستگیچون موج می شود پر و بال پریدنت