گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۰۵

تنها نه اشک راز مرا جسته جسته گفتغماز رنگ هم به زبان شکسته گفت
از سنگ سخت تر سخنان در سر شرابچشم و دهان یار به بادام و پسته گفت!
رازی که بود پرده نشین همچو اشک منمژگان شوخ چشم به مردم نشسته گفت
شرمنده ام ز خط که سیه بختی مرابر روی نازکش به زبان شکسته گفت
صائب تمام شعر تو یکدست و تازه استاین قسم شعرها نتوان جسته جسته گفت