غزل شمارهٔ ۲۱۰۴
از نوبهار روی زمین خشک و تر شکفتاین باغ را ببین که چه در یکدگر شکفت
شب زنده دار باش کز این باغ دلفریبآن فیض بیش برد که پیش از سحر شکفت
گلگل شکفت آبله من ز نیشترنتوان به روی دشمن ازین بیشتر شکفت
با غنچگی بساز که نرگس درین چمنافتاد در خمار اگر یک نظر شکفت
جای فراغ بال ندارد فضای چرخدر سینه صدف نتواند گهر شکفت
هر پاره ای شد از جگرم لعل آبدارپیکان آبدار تو تا در جگر شکفت
از چشم شور، صبح به خون شفق نشستبیچاره شد کسی که درین بوم و بر شکفت
مردم به روی هم نتوانند رنگ دیدخوش وقت لاله ای که به کوه و کمر شکفت
چندان که کرد شرم و حیا بیش خودکشیدر پرده غنچه لب او بیشتر شکفت
هر چند گل ز خنده سر خود به باد دادسال دگر ز ساده دلی بیشتر شکفت
برداشت سقف چرخ ز جا، شور بلبلانصائب درین بهار چه گل تا دگر شکفت