غزل شمارهٔ ۲۰۹۳
نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفتیوسف به ریسمان برادر به چاه رفت
من بودم و دلی که مرا غمگسار بودآن نیز رفته رفته به خرج نگاه رفت
رویت ز آفتاب کشید انتقام ماگر ز آفتاب رنگ ز رخسار ماه رفت
از جوش مشتری به دلارام من رسیدبر ماه مصر آنچه ز زندان و چاه رفت
بگذر ز عزم هند که بهر زر سفیدنتوان به پای خود به زمین سیاه رفت
از حرف سرد بر من آتش زبان گذشتبر شمع آنچه از نفس صبحگاه رفت
از ظلمت گنه به دل پاک من رسیدبر چشم روشن آنچه ز آب سیاه رفت
در محفل وجود مرا زندگی چو شمعگاهی به اشک صائب و گاهی به آه رفت