غزل شمارهٔ ۲۰۹۴
هر زنده دل که جا به مقام رضا گرفتاز تیغ، فیض سایه بال هما گرفت
شد وحشتم ز عالم صورت زیادترچندان که بیش آینه من جلا گرفت
با بی بصیرتی به دلیل اعتماد نیستطفلی ز دست کور تواند عصا گرفت
از سیم و زر به هر چه فشاندیم آستیندر وقت احتیاج، همان دست ما گرفت
سهل است پاک ساختن ره ز رهزنانآسان نمی توان سر راه از گدا گرفت
عشق غیور، عقل ما هیچکاره کردطوفان عنان کشتیم از ناخدا گرفت
بعد از هزار سال که شد چرخ مهربانپای به خواب رفته ما را حنا گرفت
خود را به آستان کس بیکسان رساندهر کس به بیکسی ز کسان التجا گرفت
چون نخل میوه دار، دل بردبار ماسنگی ز هر طرف که رسید از هوا گرفت
شد دست کوتهم به رسایی امیدوارروزی که شانه دامن آن زلف را گرفت
شوخی که ریخت خون من بیگناه رااول به مزد دست ز من خونبها گرفت
خواب سبک، گران شود از خوابگاه نرمشبنم ز روی بستر گل چون هوا گرفت؟
از بخت سبز شیشه پر باده است داغسروی که جای بر لب آب بقا گرفت
خون امیدوار مرا پایمال کردمشاطه ای که دست ترا در حنا گرفت
فرش است در سرای فقیران حضور دلنتوان شکستگی ز نی بوریا گرفت
صائب ز توتیا ندهد آب، چشم خویشهر دیده ای که سرمه ازان خاک پا گرفت