غزل شمارهٔ ۲۰۸۴
سر جوش عمر من به هوا و هوس گذشتته جرعه اش به آه و فغان (چون) جرس گذشت
افغان که عندلیب مرا عمر در بهارگه در شکنج دام و گهی در قفس گذشت
غافل زیاد مرگ مرا زندگی نکردعمرم تمام در نفس باز پس گذشت
دلجویی بهار تلافی کند مگراز زندگانی آنچه مرا در قفس گذشت
در بزم وصل آینه رویان ز احتیاطاوقات من تمام به پاس نفس گذشت
صیدی نیافتیم که مطلق عنان کنیمعمر سگ شکاری ما در مرس گذشت
دل خوردن است قسمت طامع ز پاکبازصد بار مست دید مرا و عسس گذشت
صائب خوشا کسی که درین بحر چون حباببود و نمود او همه در یک نفس گذشت