غزل شمارهٔ ۲۰۸۳
کارم شب وصال به پاس نظر گذشتفصل بهار من به ته بال و پر گذشت
دامان بیخودی مده از کف به حرف عقلاز بیم راهزن نتوان زین سفر گذشت
دلبستگی نتیجه نقصان بینش استتا چشم باز کرد صدف از گهر گذشت
ای کاش صرف مشق جنون می شدی تماماز زندگانی آنچه به کسب هنر گذشت
گر سر رود، ز تیغ فنا سر نمی کشمنتوان به تلخرویی بحر از گهر گذشت
هر زنده دل که بر خط تسلیم سر نهادچون خون مرده از خطر نیشتر گذشت
اشکم هزار مرحله از دل گذشته استچون رهروی که گرم شد از راهبر گذشت
تا همچو شمع پای نهادم درین بساطعمرم به گریه شب و آه سحر گذشت
دل را دست دار که موج سبک عنانبا کشتی شکسته ز بحر خطر گذشت
نقصان نکرده است کسی از گذشتگیوصل نبات یافت چو بید از ثمر گذشت
صائب گرفت دامن عمر رمیده رابر خاک هر که سایه آن سیمبر گذشت