غزل شمارهٔ ۲۰۸۲
امشب خیال زلف تو از چشم تر گذشتاین رشته با هزار گره زین گهر گذشت
چون موج دست در کمر بحر می کندهر کس که چون حباب تواند ز سر گذشت
از سنگلاخ دهر دل شیشه بار منخندان چو کبک مست ز کوه و کمر گذشت
حسن تو سرکش است، وگرنه ز جذب عشقآهو عنان کشیده مرا از نظر گذشت
نقص بصیرت است حجاب گذشتگیتا چشم باز کرد ز دنیا شرر گذشت
چون شمع با سری که به یک موی بسته استمی بایدم ز پیش نسیم سحر گذشت
با شوخ دیدگان نتوان هم نواله شدطوطی ز تنگ چشمی مور از شکر گذشت
از سیلی خزان نشود چهره اش کبودآزاده خاطری که چو سرو از ثمر گذشت
چون بلبلان ترانه من مستی آوردهر کس خبر گرفت ز من، بیخبر گذشت
صائب برون نبرد مرا وصل از خیالفصل بهار من به ته بال و پر گذشت