غزل شمارهٔ ۲۰۸۱
آسان نمی توان به سراپای ما گذشتنتوان به بال موج ز دریای ما گذشت
آیینه اش ز گرد خجالت سیه مبادسیلی که بر خرابه دلهای ما گذشت
روشن شدش که دیده بینا نداشته استخورشید تا به دیده بینای ما گذشت
یوسف به سیم قلب فروشی است کار مامغبون شود کسی که ز سودای ما گذشت
شد تیر روی ترکش زورین کشان فکرهر مصرعی که بر لب گویای ما گذشت
چون اشک شمع تا مژه بر یکدگر زدیمداغ تو از سرآمد و از پای ما گذشت
چون تیر کز دو خانه به یک بار بگذرداز هر دو کون، همت والای ما گذشت
ما این بساط کز دل صد پاره چیده ایمصائب نمی توان ز تماشای ما گذشت