غزل شمارهٔ ۲۰۸۰
بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشتاین سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت
از بس فشرد گریه بیدادگر مراناخن ز کاوش دل من رنگ برنداشت
اوقات خود ز مشق پریشان سیاه کردچشمی که نسخه زان خط شبرنگ برنداشت
از شور عشق سلسله جنبان عالمممرغی مرا ندید که آهنگ برنداشت
شد کهربا به خون جگر لعل آبداراز می خزان چهره ما رنگ برنداشت
یارب شود چو دست سبو خشک زیر سردستی که در شکستن من سنگ برنداشت
چون برگ لاله گرچه به خون غوطه ها زدیمبخت سیه ز دامن ما چنگ برنداشت
برداشتیم بار غم خلق سالهااز راه ما اگرچه کسی سنگ برنداشت
بسم الله امید بود زخم تیغ عشقبی حاصل آن که زخم چنین جنگ برنداشت
هر چند همچو سایه فتادم به پای خلقاز خاک ره مرا کسی از ننگ برنداشت
صائب ز بزم عقده گشایان کناره کردناز نسیم، غنچه دلتنگ برنداشت