غزل شمارهٔ ۲۰۷۹
روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشتاز شرم، لاله پای به کوه و کمر گذاشت
عاقل ز دست دامن فرصت نمی دهدنتوان جنون خود به بهار دگر گذاشت
آن گرمرو ز سردی ایام آگه استکز نقش پا چراغ به هر رهگذر گذاشت
پیداست سعی آبله پایان کجا رسددر وادیی که برق سبکسیر پر گذاشت
در پیچ و تاب عمر سر آورد چون کمندصیاد پیشه ای که مرا از نظر گذاشت
محمود نیست ظلم به دلهای بیگناهزلف ایاز در سر این کار سر گذاشت
آسوده ام که پیر خرابات چون سبوبالین ز دست خویش مرا زیر سر گذاشت
از ساحل نجات به بحر خطر فتاداز حد خود کسی که قدم پیشتر گذاشت
شبنم در آرزوی رخ لاله رنگ تودندان ز برگ لاله و گل بر جگر گذاشت
صائب مکش سر از خط تسلیم زینهارکان کس که پا کشید ازین راه، سر گذاشت