غزل شمارهٔ ۲۰۸۵
روزی که حرف عشق مرا بر زبان گذشتچون خامه مد زخم من از استخوان گذشت
هر رخنه قفس دری از فیض بوده استصد حیف ازان حیات که در آشیان گذشت
یک بار دست در کمر بلبلان نزداین موج گل که از کمر باغبان گذشت
شد پرده های دیده روشن، قماش مااز بوی یوسفی که بر این کاروان گذشت
تا روی آتشین تو بی پرده شد ز شرمآیینه همچو آب ز آیینه دان گذشت
برجسته مصرعی است ز دیوان زندگیچون نی ز عمر آنچه مرا در فغان گذشت
بی حاصلی نگر که شماریم مغتنماز زندگانی آنچه به خواب گران گذشت
پیغام وبوسه نیست تسلی فزای منبازآ که اشتیاق من از این و آن گذشت
صائب ز صبح شیب و سرانجام آن مپرسچون موسم شباب به خواب گران گذشت