گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷۶

هر کس ز تیغ غمزه او سر دریغ داشتجام سفالی از لب کوثر دریغ داشت
زر را به زر چرا ندهد بی دریغ کس؟از یار سیمبر نتوان زر دریغ داشت
ماند از غبار خاطر خود زنده زیر خاکاز هر که آسمان مژه تر دریغ داشت
میزان روزگار ندارد به ظلم میلزان سر بجوی هر چه ازین سر دریغ داشت
فیض قدح چرا بود از آفتاب کم؟نتوان ز خاک باده احمر دریغ داشت
آگاه بود خضر ز آفات زندگیدانسته آب را ز سکندر دریغ داشت
صائب ز حرف تلخ شکایت چرا کند؟هر کس ز کام طوطی، شکر دریغ داشت