غزل شمارهٔ ۲۰۷۵
ساقی ز ما شراب نخواهد دریغ داشتدریا ز تشنه آب نخواهد دریغ داشت
آن شاخ گل کز او جگر خار تازه استاز بلبلان گلاب نخواهد دریغ داشت
ابری که بخیه زد به گهر سینه صدفهرگز ز گوهر آب نخواهد دریغ داشت
لعلی کز اوست زخم نمکسود سنگ راشور از دل کباب نخواهد دریغ داشت
خورشید چون ز خاک ندارد دریغ فیضاز لعل، آب و تاب نخواهد دریغ داشت
گر در نقاب خاک زند غوطه، نور خوداز ماه، آفتاب نخواهد دریغ داشت
دل بد مکن که خنده مشکل گشای صبحاز غنچه فتح باب نخواهد دریغ داشت
آن منعمی که چشم و دهان بی سؤال داداسباب خورد و خواب نخواهد دریغ داشت
آن کس که بی طلب به تو نقد حیات دادامروز نان و آب نخواهد دریغ داشت
پیر مغان که دست سبو بی طلب گرفتصائب ز ما شراب نخواهد دریغ داشت