گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷۴

از شرم اگر چه روی تو چندین نقاب داشتهر ذره از فروغ تو چشم پر آب داشت
رفتی به سیر گلشن و از شرم آب شدهر گل که باغبان ز برای گلاب داشت
دود قیامت از دل آتش بلند کردخونابه ای که در دل گرم این کباب داشت
می خواست زین خرابه به جای خراج، گنجفرمانروای عشق که ما را خراب داشت
در گلشنی که بلبل ما شد سیه گلیمهر غنچه در نقاب، گل آفتاب داشت
مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمردیاد زمانه ای که غم دل حساب داشت
زان آتشی که در دل من عشق برفروختهر موی من چو موی میان پیچ و تاب داشت
از ورطه ای که کشتی ما بر کنار رفتدریا خطر ز گردش چشم حباب داشت
صائب ز ما دگر سخن خونچکان مجویتا خام بود، گریه خونین کباب داشت