گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷۳

ما را زبان شکوه ز جور زمانه نیستیاقوت وار آتش ما را زبانه نیست
با قد خم کسی که شود غافل از خدادر خانه کمان، نظرش بر شانه نیست
افغان که ناله من برگشته بخت رادر گوش خوابناک تو ره چون فسانه نیست
حسن تو منتهی شده و صبر من تمامتنگ است وقت ما و تو، جای بهانه نیست
گر جرم من ز ریگ روان است بیشترشکر خدا که رحمت حق را کرانه نیست
چون چشم وا کنم، که به وحشی غزال منمد نگاه گرم، کم از تازیانه نیست
شرب مدام، زندگی جاودان بودآب حیات، غیر شراب شبانه نیست
از موج، تازیانه گلگون می بس استحاجت به ساز کردن چنگ و چغانه نیست
افسردگی زم و زمان را گرفته استفرقی میان پیر و جوان زمانه نیست
قانع به خاکساریم از اوج اعتبارصائب به صدر، چشم من از آستانه نیست