غزل شمارهٔ ۲۰۷۲
یک آفریده از ته دل شادمانه نیستفرقی میان پیر و جوان زمانه نیست
خاری که در دلم نخلد چون زبان ماردر آشیانه من بی آب و دانه نیست
خمیازه نشاط بود خنده اش چو صبحآن را که در جگر نفس بیغمانه نیست
بر هر که می فتد نظرم، دلشکسته استیک شیشه درست درین شیشه خانه نیست
باغ و بهار ما جگر داغدار ماستدر برگریز، بلبل ما بی ترانه نیست
یارب که چشم کرد من دردمند را؟کز دیده کاروان سرشکم روانه نیست
ره گم ز تازیانه کند اسب راهواردر بزم باده حاجت چنگ و چغانه نیست
از بهر حفظ، سیم و زر بی ثبات رابهتر ز دست و دامن سایل خزانه نیست
بیهوده سیر و دور به گرد جهان زندپرگار را بغیر دل خویش دانه نیست
افتاده ای تو در غلط از کثرت مثالیک عکس بیش در همه آیینه خانه نیست
صائب بغیر نام، چو عنقا درین جهانچیزی دگر ز هستی من در میانه نیست