غزل شمارهٔ ۲۰۷۷
گل بس که شرم ازان رخ پر خط و خال داشتآیینه در کف از عرق انفعال داشت
از چشم دام می کند امروز خوابگاهمرغی که وحشت قفس از نفس بال داشت
فیروز جنگ گشت دل شیشه بار مادر کوچه ای که سنگ حذر از سفال داشت
زیر سیاه خیمه لیلی نشسته بودمجنون اگر چه چشم به چشم غزال داشت
جز دود دل نچید گلی از وصال شمعفانوس ساده لوح چها در خیال داشت
امروزه خنده طرح به گلزار می دهدآن روزگار رفت که صائب ملال داشت