گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۶۷

محوم چنان که در دل تنگم اراده نیستدر شیشه ام ز جوش پری جای باده نیست
از خود سفر کنم به امید کدام راه؟جز موجه سراب درین دشت جاده نیست
بالاترست از حرکت رتبه سکونآب روان به صافی آب ستاده نیست
دل ساده کن ز نقش که در روز بازخواستپروانه نجات به جز لوح ساده نیست
پیشانی گشاده ز آفات ایمن استچون شیشه جام را خطر از جوش باده نیست
در تنگنای بیضه پر و بال عاجزستدر زیر آسمان دل و دست گشاده نیست
در وصل از فراق چه داند چه می کشمهر کس که در وطن به غریبی فتاده نیست
راضی شدن به پایه دون پست فطرتی استهر کس به خر سوار نگردد، پیاده نیست
صائب به قدر سوز جگر آب اگر دهندبحر محیط از دهن ما زیاده نیست