غزل شمارهٔ ۲۰۳۴
می سنگ اگر زند به ایاغم شگفت نیستگر بوی گل خورد به دماغم شگفت نیست
سودای زلف ریشه به مغزم دوانده استخون مشک اگر شود به دماغم شگفت نیست
پروانه داغ گرمی هنگامه من استدامن اگر زند به چراغم شگفت نیست
از کاوکاو ناخن الماس اگر جهدبرق از سیاه خانه داغم شگفت نیست
با عندلیب هم سبق ناله بوده امدلتنگ اگر ز صحبت زاغم شگفت نیست
صائب ز سوز سینه آتش فشان اگرآتش چکد ز پنبه داغم شگفت نیست