غزل شمارهٔ ۲۰۳۵
مجروح عشق را سر و برگ علاج نیستاین خون گرفته را به طبیب احتیاج نیست
برق از زمین سوخته نومید می رودتاراج دیده را غم باج و خراج نیست
در وادیی که قطع امیدست چاره سازدردی که بی دوا نشد آن را علاج نیست
مجنون چه خون که در دل لیلی نمی کنداز خود رمیده را به وصال احتیاج نیست
راضی نمی شوند به گنج از دل خرابدر ملک عشق برده معمور باج نیست
بر تخت دار، شوکت منصور را ببینکیفیت بلند کم از هیچ تاج نیست
این آن غزل که اهلی شیراز گفته استآن را که عقل نیست به هیچ احتیاج نیست