گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۳۳

جان رمیده را به جهان بازگشت نیستدست بریده را به دهان بازگشت نیست
شبنم دو بار بازی بستان نمی خورددل را به رنگ و بوی جهان بازگشت نیست
از اشک و آه خویش ندیدم نتیجه ایدر طالع شرار و دخان بازگشت نیست
دل چون ز دست رفت نیاید به جای خویشیاقوت را به سینه کان بازگشت نیست
هر رقعه ای که می کنم انشا به آن نگاردر طالعش چو برگ خزان بازگشت نیست
پای به خواب رفته ما را چو پای خمدیگر به خاک کوی مغان بازگشت نیست
افکنده سپهر نگردد دگر بلندتیر شهاب را به کمان بازگشت نیست
جستیم از کشاکش چرخ از شکستگیتیر شکسته را به کمان بازگشت نیست
مرغ ز دام جسته نیفتد دگر به دامصائب مرا به ملک جهان بازگشت نیست