گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۰۴

گنجینه جواهر ما پاک گوهری استنقدی که در خزانه ما هست بی زری است
بر ما چه اعتراض که بی قدر و قیمتم؟گوهر اگر به خاک فتد جرم جوهری است
در کار عشق سعی به جایی نمی رسددر بحر دست و پا زدن از ناشناوری است
دارد دل ترا هوس از عشق بی نصیباین شیشه چون تهی شود از می پر از پری است
در اشک و آه اگر نکند صرف، غافل استچون شمع زندگانی آن کس که سرسری است
پیری چه خون که در جگر ما نمی کندقد دوتای ما دویم چرخ چنبری است
گفتار دلفریب تو در پرده حجابسیلاب عقل و هوش چو سر گوشی پری است
باقی ز خیر کن زر و سیم فناپذیرای خواجه گر ترا هوس کیمیاگری است
دلبسته هوا به نسیمی فتد ز پاکوتاهی حیات حباب از سبکسری است
صائب ز مال حرص یکی می شود هزاربیدرد را گمان که غنا در توانگری است