گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۰۵

موج شراب و موجه آب بقا یکی استهر چند پرده هاست مخالف، نوا یکی است
هر موج ازین محیط اناالبحر می زندگر صد هزار دست برآید دعا یکی است
خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومناتاز اختلاف راه چه غم، رهنما یکی است
این ما و من نتیجه بیگانگی بودصد دل به یکدگر چو شود آشنا، یکی است
در کام هر که محو شود در رضای دوستبا نیشکر حلاوت تیر قضا یکی است
در چشم پاک بین نبود رسم امتیازدر آفتاب سایه شاه و گدا یکی است
پروای سرد و گرم خزان و بهار نیستآن را که همچو سرو و صنوبر قبا یکی است
بی ساقی و شراب غم از دل نمی روداین درد را طبیب یکی و دوا یکی است
هر چند نقش ما یک و از دیگران شش استنومید نیستیم ز بردن، خدا یکی است
دانند عاقلان که ظفر در رکاب کیستهر چند دانه بیعدد و آسیا یکی است
از حرف خود به تیغ نگردیم چون قلمهر چند دل دو نیم بود حرف ما یکی است
صائب شکایت از ستم یار چون کند؟هر جا که عشق هست جفا و وفا یکی است