گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اشدهاست۹ بیت
تا زلف او به باد صبا آشنا شده استاز دست دل عنان صبوری رها شده است
نتوان گرفت آینه از دست او به زوراز خط سبز بس که رخش باصفا شده است
صبح امید بر در دل حلقه می زندگویا دهان او به شکر خنده وا شده است
سیلاب پا به دامن حیرت کشیده استدر وادیی که شوق مرا رهنما شده است
از برگ کاه در نظر او سبکترماز درد اگر چه چهره من کهربا شده است
چون ماه در دو هفته شود کار او تماماز درد عشق قامت هر کس دو تا شده است
تا ساده کرده ام دل خود را ز مدعانقش مراد در نظرم نقش پا شده است
چون گردباد تا نفسی راست کرده اماز خاکمال چرخ تنم توتیا شده است
دلهای بیقرار سر خود گرفته اندتا از کمند زلف تو صائب رها شده است