گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۷۴

شیرین تبسمی که مرا راه دین زده استاز موم، مهر بر دهن انگبین زده است
خواهد به خون شکست خمار شبانه رامستی که شیشه دل ما بر زمین زده است
دیگر چه گفته اند که آن یار دلنوازاز زلف باز کرده گره، بر جبین زده است؟
غافل ز نقشبند کند اهل هوش رانقشی که بر رخ تو خط عنبرین زده است
جان می دهد چو شمع برای نیم صبحهر کس تمام شب نفس آتشین زده است
کاری است کار عشق که از شوق دیدنششیرین مکرر آینه را بر زمین زده است
روشن کند به چهره دو صد شمع کشته راشوخی که بر چراغ دلم آستین زده است
نقش امید ساده دلان بیشتر شده استهر چند غوطه در سیهی آن نگین زده است
صائب نمانده است دل ساده در جهاناز بس که خامه ام رقم دلنشین زده است