گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۶۶

زلفش به هر دو دست عنانم گرفته استابروی او به پشت کمانم گرفته است
من چون هدف نمی روم از جای خویشتنپیکان او عبث به زبانم گرفته است
چون از میان خلق نگیرم کناره ای؟فکر کنار او به میانم گرفته است
آتش چگونه دست و گریبان شود به خار؟عشق ستیزه خوی، چنانم گرفته است
صائب چو ابر گریه اگر می کنم رواستآتش چو برق در رگ جانم گرفته است