غزل شمارهٔ ۱۹۶۷
چشم قدح به جلوه مینای باده استاین شوخ چشم، قمری سرو پیاده است
داغ است لاله را به جگر، یا ز بیخودیمجنون سری به دامن لیلی نهاده است
از زهر چشم، آب دهد تیغ سرو رااز جلوه تو هر که دل از دست داده است
در پای گل به خواب شدن نیست از ادبدر گلشنی که سرو به یک پا ستاده است
در دست ساقیان نبود سیر و دور ماباد مراد کشتی ما زور باده است
رسوا شود ز ابر بهاران زمین شورزاهد ز نقص خویش گریزان ز باده است
در خط عنبرین نرسد هیچ فتنه ایزان فتنه ها که از شب زلف تو زاده است
داند صدف چه می کشد از روی تلخ بحرهر کس ز احتیاج دهن را گشاده است
صائب غمین نمی شود از مرگ رفتگانهر کس به خود قرار اقامت نداده است