گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۶۵

آتش به مغزم از می احمر گرفته استاین پنبه از فروغ گهر درگرفته است
آتش ز اشک در مژه تر گرفته استاین رشته از فروغ گهر در گرفته است
نخل خزان رسیده اگر نیستم، چراهر پاره از دلم ره دیگر گرفته است؟
دل در میان داغ جگرسوز گم شده استاین بحر را سیاهی عنبر گرفته است
دلها به جای نامه اعمال می پرندآفاق، رنگ عرصه محشر گرفته است
تیغ تو غوطه در جگر آتشین زده استماهی نگر که خوی سمندر گرفته است
مژگان به هم نمی زند از آفتاب حشرآیینه ای که عکس تو در بر گرفته است
صد پیرهن عرق نگه شرم کرده استتا با تو آشنایی ما در گرفته است
تا آب زندگی دو قدم راه بیش نیستآیینه پیش راه سکندر گرفته است
زان روی آتشین که دو عالم نقاب اوستبر هر دلی که می نگرم در گرفته است
داغ است چرخ از دل پر آرزوی مااز عود خام ما دل مجمر گرفته است
خونم که می شکافت به تن پوست چون اناردر تیغ او قرار چو جوهر گرفته است
صائب چراغ زندگی ماست بی فروغتا داغ، سایه از سر ما برگرفته است