گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۶۴

این گردباد نیست که بالا گرفته استاز خود رمیده ای است که صحرا گرفته است
از کاسه سرنگونی فرهاد نسخه ای استاین ساغری که لاله حمرا گرفته است
مژگان به خون صید حرم تر نمی کندصیاد پیشه ای که دل از ما گرفته است
دامن گره به دامن ساحل نمی زندموجی که خو به شورش دریا گرفته است
از گریه زندگانی من تلخ گشته استآب گهر طبیعت دریا گرفته است
این شکر چون کنیم که هر ذره خاک مااز داغ عشق رنگ سویدا گرفته است
در زیر تیغ، قهقهه کبک می زندچون کوه هر که دامن صحرا گرفته است
در بزم وصل، حسرت دیدار می کشدآن را که شرم راه تماشا گرفته است
جز من که یار را به نگه صید کرده امبادام عنکبوت که عنقا گرفته است؟
ما را به شهر اگر نگذارد عاقلاناز دست ما که دامن صحرا گرفته است؟
بر خاک ما به جای الف تیغ می کشدخصم سیه دلی که پی ما گرفته است
بیشی به ملک و مال و فزونی به جاه نیستبیش آن کس است کاو کم دنیا گرفته است
آب تنور نوح علاجش نمی کنداین آتشی که در جگر ما گرفته است
دامن گره به دامن ریگ روان زده استآن ساده دل که دامن دنیا گرفته است
صائب چنین که در پی رسم اوفتاده استفرداست رنگ مردم دنیا گرفته است