غزل شمارهٔ ۱۹۶۰
یک دل هزار زخم نمایان نداشته استیک گل زمین هزار خیابان نداشته است
کنعان ز آب دیده یعقوب شد خرابابر سفید این همه باران نداشته است
جز روی او که در عرق شرم غوطه زدیک برگ گل هزار نگهبان نداشته است
بر عندلیب زمزمه عشق تهمت استعاشق دماغ سیر گلستان نداشته است
خود را چنان که هست تماشا نکرده استهر دلبری که عاشق حیران نداشته است
خوان سپهر و سفره خاک و بساط دهرپیش از ظهور عشق نمکدان نداشته است
خواهی شوی عزیز، ز چاه وطن برآییوسف بهای آب به کنعان نداشته است
صد جان بهای بوسه طلب می کنی ز خلقدیگر مگر کسی لب خندان نداشته است؟
صائب اگر چه قلزم عشق آرمیده نیستدر هیچ عهد این همه طوفان نداشته است