گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵۹

آن کس که تاج را به فریدون گذاشته استسودای عشق در سر مجنون گذاشته است
بهر خراب کردن روی زمین بس استچشم تو گردشی که به گردون گذاشته است
شد سالها و آتش ازو می چکد هنوزدستی که لاله بر دل مجنون گذاشته است
مجنون گذشت و از جگر لاله ها نرفتداغی که یادگار به هامون گذاشته است
وصف دهان تنگ تو آفاق را گرفتدر نقطه ای که این همه مضمون گذاشته است
دارد ز بخت سبز دل خضر را کبابخطی که لب بر آن لب میگون گذاشته است
در دل خیال چشم تو در خواب رفته استآهو سری به دامن مجنون گذاشته است
صائب چو نیک در نگری هست حکمتیپیر مغان که خم به فلاطون گذاشته است