گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵۶

پیری اگر چه بال و پرم را شکسته استپای جهان نورد خیالم نبسته است
گر بشنوی زمن دو سه حرفی چه می شود؟راه سخن به مور، سلیمان نبسته است
در تنگنای خاک کند سیر لامکانآزاده ای که دام علایق گسسته است
خون می چکد به هر لبی انگشت می زنیاز زیر تیغ چرخ، مسلم که جسته است؟
با سوزن مسیح نمی‌آورم برونخاری که در ره تو به پایم شکسته است
زلف تو در گرفتن دلهاست بیقرارهر چند از گرانی دلها شکسته است
از قیل و قال تیره شود وقت اهل حالاز عکس طوطی آینه ام زنگ بسته است
صائب ز سیل حادثه از جا نمی رودچون کوه هر که پای به دامن شکسته است