غزل شمارهٔ ۱۹۵۷
عیش دل شکسته به آزار بسته استجوش بهار آبله در خار بسته است
گرد کدورت از دل من دار می برددور نشاط نقطه به پرگار بسته است
دل در برم چو برگ خزان دیده می تپدآرام من به ساغر سرشار بسته است
روی زمین ز سبزه بیگانه ساده استآیینه نگاه تو زنگار بسته است
گرد یتیمی گهر شاهوار منراه نگه به چشم خریدار بسته است
روی توجه دل شیرین به کوهکنپاداش همتی است که بر کار بسته است
دیوانه ام، ز وسوسه رزق فارغمرزقم به سیر کوچه و بازار بسته است
در پرده حسن از نگه شوخ چشم ماستیوسف دکان ز جوش خریدار بسته است
مرگ از تعلق تو به اسباب مشکل استاز سر گذشتن تو به دستار بسته است
جوش بهار، رخنه به دیوار می کندبیهوده باغبان در گلزار بسته است
تسبیح، گل به روزن توفیق می زندسر رشته نجات به زنار بسته است
صائب چگونه منع کند عشق را ز دل؟راه طبیب را که به بیمار بسته است؟