غزل شمارهٔ ۱۹۵۵
این خار غم که در دل بلبل نشسته استاز خون گل خمار خود اول شکسته است
این جذبه ای که از کف مجنون عنان ربوداول زمام محمل لیلی گسسته است
پای شکسته سنگ ره ما نمی شودشوق تو مومیایی پای شکسته است
بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیستشبنم به روی گل به امانت نشسته است
از خط یکی هزار شد آن خال عنبریندور نشاط نقطه به پرگار بسته است
بر سر گرفته ایم و سبکبار می رویمکوه غمی که پشت فلک را شکسته است
آسوده از زوال خود آفتاب گلتا باغبان به سایه گلبن نشسته است
برقی کز اوست سینه ابر بهار چاکبا شوخی تو مرغ و پر و بال بسته است
پیوسته است سلسله موجها به همخود را شکسته هر که دل ما شکسته است
تا خویش را به کوچه گوهر رسانده ایمصد بار رشته نفس ما گسسته است
داغم ز شوخ چشمی شبنم که بارهااز برگ گل به دامن ساقی نشسته است
خون در دل پیاله خورشید می کندسنگی که شیشه دل ما را شکسته است؟
(در کام اژدهای مکافات چون رود؟آزاده ای که خاطر موری نخسته است)
برهان برفشاندن دامان ناز اوستگرد یتیممی که به گوهر نشسته است
تا بسته است با سر زلف تو عقد دلصائب ز خلق رشته الفت گسسته است