غزل شمارهٔ ۱۹۵۴
باد بهار مرهم دلهای خسته استگل مومیایی پر و بال شکسته است
شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می کنداز بهر داغ لاله که در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست برآیند غنچه هاشیر شکوفه زهر هوا را شکسته است
این سبزه نیست بر لب جو رسته، نوبهاربر زخم خاک، مرهم زنگار بسته است
زنجیریی است ابر که فریاد می کنددیوانه ای است برق که از بند جسته است
پایی که کوهسار به دامن شکسته بوداز جوش لاله بر سر آتش نشسته است
افسانه نسیم به خوابش نمی کنداز ناله که بوی گل از خواب جسته است؟
از جوش گل، ز رخنه دیوار بوستانخورشید در کمین تماشا نشسته است
صائب به هوش باش که داروی بیهشیباد بهار در گره غنچه بسته است