گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۴۴

زان آتشین میی که ز لب در ایاغ توستیاقوت آبدار بتان سنگداغ توست
نتوان ز جستجو به تو هر چند راه بردهر کس برون دویده ز خود در سراغ توست
چشمی که چون ستاره نظربند خواب نیستحیران پرتو گهر شبچراغ توست
دلهای پاره پاره خونین دلان خاکدر چشم عارفان گل صد برگ باغ توست
در چشم من ز سنبل فردوس بهترستآشفته خاطری که پریشان دماغ توست
از درد اگر به صاف بود چشم دیگرانما را نظر ز صاف به درد ایاغ توست
از روی آتشین تو بی بهره ایم ماهر چند نور دیده ما از چراغ توست
خواهد حباب وار سرت را به باد داداین باد نخوتی که گره در دماغ توست
چون صائب آن که چاشنی درد یافته استقانع به زخم خار ز گلهای باغ توست