غزل شمارهٔ ۱۹۴۵
رزق وسیع در قدم میهمان توستهر کس که میهمان تو شد میزبان توست
نعمت شود زیاده به قدر زبان شکرنخلی است این که ریشه آن در دهان توست
گر سایه ای به سوخته جانی فکنده ایدر آفتابروی جزا سایبان توست
آسودگی نتیجه ترک علایق استپوشیدن نظر ز جهان دیده بان توست
در خاک و خون ترا نکشیده است تا زباندر خامشی گریز که دارالامان توست
تیر دعای صافدلان نیست نارساهر نارسایی که بود در کمان توست
هر چند از رکاب تو دور افتاده ایمدست ز کاررفته ما در عنان توست
غربت نمی کشی ز وطن هر کجا رویاز زیر بال خویش اگر آشیان توست
صائب ز نغمه تو شکرزار شد جهانگفتار، حق خامه شیرین زبان توست