گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۲۸

از سینه صافی دل بی کینه روشن استدل بی غبار باشد اگر سینه روشن است
گوری است تار، خانه تن بی فروغ دلاز گوهرست اگر دل گنجینه روشن است
پرداز سینه کن، چه ورق می کنی سیاه؟جام جهان نماست اگر سینه روشن است
چون نافه خون خویش اگر مشک کرده ایاز مو به موی خرقه پشمینه روشن است
سی شب چراغ میکده روشن بود ز میمسجد ز شمع در شب آدینه روشن است
آمیزشی که هست به هم نیش و نوش رااز شیشه نبات چو آیینه روشن است
دیگ توانگران دو سه روزی بود به جوشدایم اجاق فقر ز کشکینه روشن است
پنهان مکن، کز آینه صاف روی توبر اهل دید صحبت دوشینه روشن است
اندیشه از سیاه دلان جهان مکنصائب اگر ترا دل بی کینه روشن است